30% OFF
مارکووالدو

کتاب مار کووالدو: زن مار کووالدو آن روز صبح واقعا نمی دانست برای ناهار چه تهیه کند. به خرگوشی که شوهرش روز قبل به خانه آورده بود و حالا در قفسی موقت و پر از خرده کاغذ نشسته بود نظری انداخت و با خود گفت : خدا از آسمان برایمان رساند، پولی که باقی نمانده است.....

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر